آن ماه دست از سر شب بر كشيد ورفت از بركه ي دلم نفسي دل بريد و رفت پل هاي پشتِ سر همگي را خراب كرد فرجامِ بي وفايي خود را نديد و رفت طاووس را كه ديد سر از پا نمي شناخت مرغي كه از كنارِ دلم پر كشيد و رفت آن با وفا كبوترِ ديروز ، پر كشيد ، امروز چون عقاب ، دلم را دريد و رفت يك عمر زجر ديدم و بر سينه مي زدم سنگ كسي كه مجمر دل را نديد و رفت صهبا
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 12:32 توسط
|

می آیی و با آمدنت ماه سفر کرد لب را به لبت برد و به نا گاه حذر کرد طعم گس بوسه به لبم نقش گرفته در خاطر من بود ولی آه گذر کرد ای آیه ی تحریم خداوند به یوسف آه زن مصری است که در چاه اثر کرد افتاده به توری که در آن ماهی چشمت دریای تلاطم شد و گه گاه نظر کرد در دفتر شعرم به سرم زد بنویسم نام غزلم بود و به ناگاه سفر کرد محمد جواد حاجی بنده 
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 13:14 توسط
|
